تند نرو!
به موقع بخواب
كارت را جدي بگير
ساده و بدون تكلف زندگي كن
هر روز براي كودك درونت كاري انجام بده
هر روز دقايقي را به تنها بودن اختصاص بده
هر چند وقت يكبار يك روز را به خودت اختصاص بده
به موقع از خواب برخيز تا روزت را با شتاب آغاز نكني
مجموعه اي از ايات وسخنان مورد علاقه ات را دم دست داشته باش
به خاطر داشته باش كه اغلب كوتاه ترين پل بين ياس و اميد يك سپاس
خالصانه از خداوند است هر شب قبل از خواب به چيزي بينديش كه به خاطر ان از
پروردگار عالم سپاسگزاري.ولي قبلا به ان فكر نكرده بودي
مشكل داري؟در مورد ان با خداوند گفت و گو كن.سعي كن مشكلات را تا
غنچه است بر چيني
با نامهربانان بيشتر مهربان باش.(شايد انها به محبت بيشتري نياز دارند.)
به خودت ياداوري كن كه تو مدير كل جهان هستي،نيستي!!
با افراد با ايمان دوستي كن.(اين خيلي مهمه)
كمتر حرف بزن.بيشتر گوش كن.
نگرشي بخشاينده داشته باش.
بر هواي نفست غلبه كن.
بيشتر بخند!
بخند
+
نوشته شده در 87/01/29ساعت 23:23 توسط الهه ی عشق
|
LOVE – MAKING
عشق بساز
Introduce love into your life
عشق را به زندگی ات وارد کن ...
It has a positive affect on your
تاثیر مثبتی بر الگوی فکری و سطح ترشح
Thinking patterns and endorphin levels
اندروفین در خونت خواهد داشت
+
نوشته شده در 87/01/18ساعت 0:55 توسط الهه ی عشق
|
فرض کن هفتاد سالت شده و الان توی یک مجلسی نشستی و می خواهی
سرگذشتت را تعریف کنی
دوست داری چی بگی
الان وقت هست که هر چیزی را که می خواهی بگی بوجود بیاری
اکثر مردم در حسرت گذشته هستند وقتی که نوجوانند در حسرت بچگی
وقتی جوان اند در حسرت نوجوانی و.................
تو که دوست نداری که حسرت بخوری ؟؟
بدون که امروز ، فردایی است که دیروز منتظرش بودی و دیروزی است که اگر بخواهی
می تونی حسرتشو نخوری
فرق آدم خوشبخت و بدبخت اینه که بدبخت مایه ی عبرت دیگران می شه و خوشبخت از
دیگران عبرت می گیره
بدون که خیلیها هستند که حسرت به امروز تو را می خورند
+
نوشته شده در 87/01/16ساعت 16:58 توسط الهه ی عشق
|
بذار هیشکی کنار ما نباشه
ما که چیزی از آدما نمیخوایم
همین قدر که به همدیگه رسیدیم
دیگه هیچی از این دنیا نمیخوایم
کسی با هم نمیخواد ما رو اما
حالا ما باهمیم تنهای تنها
چقدر دلگیره شادی توی غربت
ولی آسونتره از دوری ما
+
نوشته شده در 87/01/15ساعت 0:58 توسط الهه ی عشق
|
چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو؟؟؟؟
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا چه کسی با تو می گوید؟؟
ان زمان که خبر مرگ مرا می شنوی روی خندان تورا کاشکی می دیدم
شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که عجب...
عاقبت مرد!
"چه کسی باور کرد جنگل جان مرا اتش عشق تو خاکستر کرد.....؟؟؟؟؟ "
+
نوشته شده در 87/01/12ساعت 20:5 توسط الهه ی عشق
|
۵ قاعده کلیدی موفقیت تضمینی در تمام صحنه های زندگی :
قاعده اول : اگر به این نتیجه رسیده ایم که کاری باید انجام شود پس
بدون هیچ بهانه جوئی و معطلی و با جدیت کمر همت
ببندیم که آن کار انجام شود .
قاعده دوم : کاری که باید انجام شود را همین الان انجام دهیم .
قاعده سوم : مهم نیست که از کاری که باید انجام شود خوشمان بیاید یا نه !
چون باید انجام شود پس در هر حالت و روحیه ای که باشیم با جدیت و سرسختی و
یکدندگی تمام کار را انجام میدهیم.
قاعده چهارم : وقتی کار انجام شد آرام نمیگیریم و به این می اندیشیم
که کار بعدی که حتما ً باید انجام شود کدام است.
قاعده پنجم : سراغ قاعده اول میرویم !
+
نوشته شده در 87/01/10ساعت 20:55 توسط الهه ی عشق
|
كسي ديگر نمي كوبد دراين خانه ي متروك ويران را
كسي ديگر نمي پرسد چرا تنهاي تنهايم؟؟!!
و من چون شمع مي سوزم و ديگرهيچ چيز از من نمي ماند
و من گريان و نالانم و تنهاي تنهايم ....
درون كلبه ي خاموش خويش اما
كسي حال از من غمگين نمي پرسد
و من درياي پراشكم كه طوفاني به دل دارم....
درون سينه ي پرجوش خويش اما
كسي حال من تنها نمي پرسد
و من چون تك درخت زرد پاييزم
كه هر دم بانسيمي ميشود برگي جدا از او
و ديگر هيچ چيز از من نمي ماند .....
+
نوشته شده در 87/01/06ساعت 23:25 توسط الهه ی عشق
|
سلام دوستای گلم

عید تون مبارک
سالی پراز موفقیت و پیروزی و شادکامی براتون آرزو دارم
موقع سال تحویل یادتون نره دعام کنین
+
نوشته شده در 87/01/01ساعت 2:59 توسط الهه ی عشق
|
سلام دوستای گلم
من بازم اومدم که بگم این وبلاگ تعطیل نمیشه
چون می خوام همیشه با داداش امینم بمونم
من منتظرش می مونم ... حتی تا قیامت
اونم می دونه چقدر دوسش دارم
می دونم چقدر دوسم داره
پس به خاطر این احساس قشنگ
می مونم
فقط امینم یادت باشه
دوست دارم
و
منتظرتم
فقط منو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+
نوشته شده در 86/12/27ساعت 15:9 توسط الهه ی عشق
|
اگه تو اینجوری رفتی امین !!!
منم میرم ... جوری که دیگه پیدام نکنی !!!
می دونستی چقدر دوست دارم ... اما رفتی
می دونستی الیت واسه تنهایی کوچولو ... اما رفتی
می گفتی من وجودتم اما ترجیح دادی بدون وجودت زندگی کنی !!!
حالا که تو می خوای ... حالا که تهدید به مرگت کردن ... اصلا درست نیست بودن من ...
من رفتم و دیگه نمیام !!!
من گلمو ... عشقمو ... وجودمو بیشتر از خودمو ... احساسم دوست دارم
و مثل همیشه میزنم تو سرشو خفش میکنم !!!
دیگه اجازه نمیدم اسم کسی رو بیاره ... چون اگه بازم بخواد کسی رو صدا کنه تنها می مونه !!!
تنهایی حق من از زندگیه ... هر کاری کنم ... با هر کی باشم ... بالاخره تنها می مونم ...
منم دیگه تو نت نمیام ... آپ نمی کنم ... چون امیدم دیگه دوسم نداره ...
دیگه واسش مهم نیستم ...
دیگه کسی به این سوال جواب نمیده !!!
فقط منو ؟؟؟؟؟؟؟
امین ... اومدنت بهم زندگی و امید بخشید ...
رفتنت امید و آرزو و زندگیمو ازم گرفت ...!!!
داداشم بودی ... عشقم بودی ... وجودم بودی ... ولی رفتی
تو هم مثل رامین منو احساسمو ... همه چیزمو ندیده گرفتی و رفتی !!!
باشه برو ... تو هم برو ... ولی با رفتنت ... روحمو آزردی ... دلمو شکوندی !!!
پیرم کردی ...
برو با اون خدات حال کن
خدایی که واسه بنده هاش ... واسه کسایی که خودش آفرید کاری نکنه !!!
عذابشون بده که امتحانشون کنه ... از نظر من دیگه اون خدا نیست !!!
شاید باشه اما من قبولش ندارم !!!
می بینی ؟؟؟؟؟
الیت آدم بشو نیست ... درست بشو نیست ... بریده ... کم آورده ...
کی کرده ؟؟؟؟؟
افرادی مثل تو ... که اومدن از قشنگی های زندگی گفتن ... اما تا اودم باورشون کنم ...
هلم دادن ...
انداختنم زمین ...
منم میرم امین !!!
فقط بدون
دوست دارم داداشی
فقط منو ؟؟؟
+
نوشته شده در 86/12/26ساعت 23:50 توسط الهه ی عشق
|
+
نوشته شده در 86/12/23ساعت 1:25 توسط الهه ی عشق
|
سلام دوستای خوب من
دیروز یه فاجعه ... یه اتفاق بد افتاد
عزیزترین کسه منو داداشیم
ما رو واسه همیشه تنها گذاشت
رفت پیشه معبودش
آخه آقا جون عاشق خدا بود
و
الان به آرزوش رسیده
ولی
ما با غم دوریش چه کار کنیم
اگه دلمون تنگ شد
دلمون گرفت
احتیاج به راهنمایی داشتیم
باید چه کار کنیم ؟؟؟
به هر حال آقا جون رفت
خواستم اگه دوست دارید
واسه شادی روحش یک فاتحه بخونید
و واسه ی امینه من
خانوادش و بازماندگانش
آرزوی یه صبر بزرگ کنیم
ممنون
الهه و امین
دوستدار همیشگی شما
+
نوشته شده در 86/12/22ساعت 23:26 توسط الهه ی عشق
|
آره اين آخر قصه است... آخر يه رويا...
وقتشه از خواب بيدار شم. خواب تو...
بهتره گرمای دستت رو فراموش کنم. بهتره دنيام رو بدون تو بسازم...
شايد سخت باشه!!!
ولی تو ياد دادی بهم که ميشه...
ميشه خيانت کرد و راحت زندگی کرد !!!
اگه خيانت راحته پس عاشقی کردن و فراموش کردن که بايد راحت تر باشه
مگه نه؟؟؟
به تومیگم من عاشق ميمونم و خودم رو ميزنم به فراموشی
کاری نداره !!!
تو بهم ياد دادی زدن به کوچه ی علی چپ چقدر سادست ...
وقتشه از خواب بيدار شم !!!
عشق تو سرسری نبود که بشه از سر بيرونش کنم اما ...
اگه يه روز مثل يه درد غريب تو تنم بپيچه سرش داد ميزنم
ساکتش می کنم. با چوب تنش رو کبود ميکنم
به تلافی قلبی که ازم شکست سرش رو ميشکنم.
راحته مگه نه ؟؟؟؟
+
نوشته شده در 86/12/18ساعت 22:6 توسط الهه ی عشق
|
امروز روز آن است ....
که فراموش کنی آنچه که بودی
استواری گام هایت
صلابت عقاب ها را حقیر جلوه خواهد داد
برخیز ...
دوباره بیآغاز !!!...
همیشه به خودت
تنها به خودت اطمینان داشته باش
ودر هنگام مشکلات به آسمان نگاه کن
چرا که معمولا ...
اطرافت خالی از دوستانی می شود
که تا دیروز به پای رفاقتت جان می دادند !!!
و تو می توانی ...
آن باشی که یک عمر آرزو داشتی ...
کمی تلاش ، کمی ایمان !!!
دیگر وقت آن رسیده که به وجودت افتخار کنی !!!
*
*
*
در سالگرد عمر تو ، در این خجسته روز
روزی که زندگی به لبان تو بوسه داد
الماس شاد باش من ارزانی تو باد ..
تولدت مبارک داداشی
دوست دارم
تا ابد 
+
نوشته شده در 86/12/12ساعت 17:3 توسط الهه ی عشق
|
بين کسي که عاشق شده است و کسي که تنها شخصي را دوست دارد تفا وتهايي است .
نکات زير به شما کمک خواهد کرد تا اين تفا وتها را درک کنيد.
1- هنگام ديدن کسي که عاشق او هستيد تبش قلب شما زياد شده و هيجان زده خواهيد شد
اما هنگامي که کسي را مي بينيد که آنرا دوست داريد احساس سرور و خوشحالي مي کنيد.
2- هنگامي که عاشق هستيد زمستان در نظر شما بهار است وليکن هنگامي که کسي را
دوست داريد زمستان فقط فصلي زيبا (زمستاني زيبا) است.
3- وقتي به کسي که عاشقش هستيد نگاه مي کنيد خجالت مي کشيد وليکن هنگامي که
به کسي که دوستش داريد مي نگريد لبخند خواهيد زد.
4- وقتي در کنار معشوقه خود هستيد نمي توانيد هر آنچه که در ذهن داريد بيان کنيد اما
در مورد کسي که دوستش داريد شما توانايي آن را داريد.
5- در مواجه شدن با کسي که عاشقش هستيد خجالت مي کشيد و يا حتي دست و پاي
خود را گم مي کنيد اما در مورد فردي که دوستش داريد راحتتر بوده و توانايي ابراز وجود خواهيد داشت.
6- شما نمي توانيد به چشمان کسي که عاشقش هستيد مستقيم و طولاني نگاه کنيد (زل بزنيد)
اما مي توانيد در حالي که لبخند ي بر لب داريد مدتها به چشمان فردي که دوستش داريد نگاه کنيد.
7- وقتي معشوقه شما گريه ميکند شما نيز گريه خواهيد کرد و اما در مورد کسي که
دوستش داريد سعي بر آرام کردن او ميکنيد.
8- احساس عاشق بودن و درک آن از طريق نگاه ( ديدن ) است اما در درک دوست داشتن
بيشتر از طريق شنوايي است ( از طريق ابراز علاقه بصورت کلامي ).
9- شما مي توانيد يک رابطه دوستي را بايان دهيد اما هرگز نمي توانيد چشمان خود را
بر احساس عاشق بودن ببنديد چرا که حتي اگراينکار را بکنيد - عشق همانند قطره اي در
قلب شما و براي هميشه باقي خواهد ماند.
+
نوشته شده در 86/12/05ساعت 0:33 توسط الهه ی عشق
|
شما چقدر زود واسه خودتون خونواده بهم زدی
(یه اشنای غریبه)
کارت عجیبه
خیلی عجیبه
میدونم که منو میشناسی
بخاطر همین آدرسمو نذاشتم چون اگه نمیشناختی می ذاشتم
فقط میگم که چرا اینطور...
دوست عزیز اونا خانواده ی من نیستن جزئی از وجودمن
لطفا خودتو معرفی کن
ممنون
+
نوشته شده در 86/11/28ساعت 23:24 توسط الهه ی عشق
|
( ا ) امین راز نگاهست چشمهای کسی
که نیست هر نفس آلوده هوای کسی
( م ) محبت است که خورشید راه بد عهد است
وفاست آینه روشن جفای کسی
( ى ) یکی است در دو جهان آنکه دل بر او بندی
خطاست غیر خدا عاشقی برای کسی
( ن ) نگاهدار دلی نیست آنکه بی درد است
بر او چه فایده از صحبت وفای کسی
البته شاعر این شعر قشنگ مصطفی دانش ( داداش بزرگه ی من و امین ) که از ایشون کمال تشکر و
سپاس رو برای گفتن این شعر داریم ....
موفق باشی مصطفی جان

تازه عکس بالا هم کاره داداشیمه ( امین و میگم ) دلتو بسوزه ....... شما که از این داداشیا ندارین !!!
+
نوشته شده در 86/11/25ساعت 15:37 توسط الهه ی عشق
|
کاش بودی تا دلم تنهانبود .
کاش بودی تا نگاه خسته ام بی خبر از موج از دریا نبود
کاش بودی
تا دو دست عاشقم غافل از لمس دستانت نبود
کاش بودی تا زمستان دلم این چنین پر سوز و پرسرما نبود
کاش بودی تا فقط باور کنی بعد تو
این زندگی زیبا نبود
+
نوشته شده در 86/11/21ساعت 15:41 توسط الهه ی عشق
|
+
نوشته شده در 86/11/18ساعت 13:53 توسط الهه ی عشق
|
به روی گونه تابیدی و رفتی .... مرا با عشق سنجیدی و رفتی
تمام هستی ام نیلوفری بود .... تو هستی مرا چیدی و رفتی
کنار انتظارات تا سحر گاه .... شبی همپای پیچک ها نشستم
شبی از عشق تو با پونه گفتم ... دل او هم برای قصه ام سوخت
غم انگیز است تو شیدائیم را .... به چشم خویش فهمیدی و رفتی
چه باید کرداین هم سرنوشتی ست ... ولی دل را به چشمت هدیه کردم
سر راهت که میرفتی تو آنرا .... به یک پروانه بخشیدی و رفتی
صدایت کردم از ژرفای یک یاس ... به لحن آبی و نمناک باران
نمی دانم شنیدی برنگشتی .... و یا این بار نشنیدی و رفتی
نسیم از جاده های دور آمد .... نگاهش کردم و چیزی به من گفت
تو هم در انتظار یک بهانه .... از این رفتار رنجیدی و رفتی
عجب دریای غمناکی است این عشق ... ببین با سرنوشت من چها کرد
تو هم این رنجش خاکستری را .... میان یاد پیچیدی و رفتی
تمام غصه هایم مثل باران ... فضای خاطرم را شستشو داد
و تو به احترام این تلاطم ... فقط یک لحظه باریدی و رفتی
دلم پرسید از پروانه یک شب ... چرا عاشق شدن درد عجیبی است ؟
ویادم هست تو یکبار این را ... ز یک پروانه پرسیدی و رفتی
تو را به جان گل سوگند دادم ... فقط یک شب نیازم را ببینی
ولی در پاسخ این خواهش من ... تو مثل غنچه خندیدی و رفتی
دلم گلدان شببوهای رویاست ... پر از اطلسی های نگاهت
تو مثل یک گل سرخ وفادار .... کنار خانه روئیدی و رفتی
تمام بغض هایم مثل یک رنج ... شکست و قصه ام در کوچه پیچید
ولی تو از صدای این شکستن ... به جای غصه ترسیدی و رفتی
غروب کوچه های بی قراری ... حضور روشنی را از تو می خواست
تو یک آن امدی این روشنی را ... بروی کوچه پاشیدی و رفتی
کنار من نشستی تا سپیده ... ولی چشمان تو جای دگر بود
و من میدانم آن شب تا سحرگاه ... نگارت را پرستیدی و رفتی
نمی دانم چه می گویند گلها ... خدا می داند و نیلوفر و عشق
به من گفتند گلها تا همیشه ... تواز این شهر کوچیدی و رفتی
جنون در امتداد کوچه عشق ... مرا تا آسمانها با خودش برد
و تو در آخر بن بست این راه ... مرا دیوانه نامیدی و رفتی
شبی گفتی نداری دوست مرا ... نمیدانی که من آنشب چه کردم
خوشا برحال آن چشمی که آنرا ... به زیبایی پسندیدی و رفتی
هوای آسمان دیده ابریست ... پر از تنهایی نمناک هجرت
تو تا بیراهه های بی قراری ... دل من را کشاندی و رفتی
کنار دیدگانت چشمه ای بود ... و من در پای چشمه تشنه ماندم
تو بی آنکه بپرسی این عطش چیست ... ز آب چشمه نوشیدی و رفتی
پریشان کردی و شیدا نمودی
تمام جاده های شعر من را
رها کردی . شکستی . خرد گشتم
تو پایان مرا دیدی و رفتی

+
نوشته شده در 86/11/18ساعت 13:43 توسط الهه ی عشق
|
مامانیم امروز بعد از ظهر واسه همیشه از پیشمون رفت !!!!!!!!!
مامانیه من رفت پیش خدا تا سفارشه منو بکنه !!!!!!!!
فردا هم تشیع جنازشه ............
واسه شادی روحش اگه دوست داشتید فاتحه بخونید .........

ممنون
الهه
+
نوشته شده در 86/11/15ساعت 19:42 توسط الهه ی عشق
|
+
نوشته شده در 86/11/15ساعت 16:32 توسط الهه ی عشق
|
+
نوشته شده در 86/11/14ساعت 17:4 توسط الهه ی عشق
|
بر سنگ قبر من بنوسيد خسته بود .....
اهل زمين نبود نمازش شکسته بود....
بر سنگ قبر من بنويسيد پاک بود چشمان او که دائما از اشک شسته بود...
بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه دسته
بود ....
بر سنگ قبر من بنويسيد کل عمر پشت دري که باز نمي شد مانده
بود................

+
نوشته شده در 86/11/13ساعت 18:36 توسط الهه ی عشق
|
يه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..
تو باشی منم باشم..
کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد..
تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..
اينجوری که تو تکيه دادی به ديوار..پاهاتم دراز کردی..
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم..
با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..
بهت می گم چشماتو می بندی؟
ميگی اره بعد چشماتو می بندی ...
بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟
می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..
يه عالمه قصه طولانی و بلند که هيچ وقت تموم نمی شن..
می دونی؟
می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت
سريع..
يه ضربه عميق..بلدی که؟
ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو
بستی ..نميدونی
من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمی بينی که سريع می برم..نمی
بينی
خون فواره می زنه..رو سنگای سفيد..نمی بينی که دستم می
سوزه
و لبم رو گاز می گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو
نبينی..
تو داری قصه می گی..
من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم
ميريزه
رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش..
حيف که چشمات بسته است و نمی تونی ببينی..
تو بغلم کردی..می بينی که سرد شدم..محکم تر بغلم ميکنی که
گرم بشم..
می بينی نا منظم نفس می کشم..تو دلت ميگی آخی دوباره
نفسش گرفت.
می بينی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر ميشم..
می بينی ديگه نفس نمی کشم..
چشماتو باز ميکنی می بينی من مردم..
می دونی ؟ من می ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از
تنهايی مردن..
از خون ديدن..وقتی بغلم کردی ديگه نترسيدم..
مردن خوب بود ارومه اروم...
گريه نکن ديگه..من که ديگه نيستم چشماتو
بوس کنم بگم
خوشگل شدياااا
بعدش تو همون جوری وسط گريه هات بخندی..
گريه نکن ديگه خب؟ دلم می شکنه..
دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟
+
نوشته شده در 86/11/09ساعت 16:14 توسط الهه ی عشق
|
يعني نمي داند تو تا چند وقت ديگر با او خواهي بود
وقتي يک دختر سرش را روي سينه تو مي گذارد
آرزو مي کند براي هميشه مال او باشي
وقتي يک دختر هر روز به تو زنگ مي زند
توجه تو را طلب مي کند
وقتي يک دختر هر روز براي تو [اس ام اس] مي فرستد
يعني ميخواهد تو اقلا يک بار جوابش را بدهي
وقتي يک دختر به تو مي گويد دوستت دارم
يعني واقعا دوستت دارد
وقتي يک دختر اعتراف مي کند که بدون تونمي تواند زندگي کند
يعني تصميم گرفته که تو تمام آينده اش باشي
وقتي يک دختر مي گويد دلش برايت تنگ شده
هيچ کسي در دنيا بيشتر از او دلتنگ تو نيست
+
نوشته شده در 86/11/09ساعت 16:10 توسط الهه ی عشق
|
رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن
به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن
بذار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق
تقصیر چشمای تو بود وگرنه ما کجا و عشق
سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت
بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت
تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس
تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس
عشقم رو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم
وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم
رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن
به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن
هنوز یه قطره اشکت رو به صد تا دریا نمی دم
یه لحظه با تو بودن رو به عمر دنیا نمی دم
همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم
قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم

+
نوشته شده در 86/11/06ساعت 19:3 توسط الهه ی عشق
|
وقتي در حال ورق زدن خاطرات گذشته بودم ،
ياد اولين نگاهي افتادم كه چشمانم در چشمانت
گره خورد و مرا به خاطرات سالهاي دوري برد
كه هنوز معني عشق را نمي دانستم .
ولي همان يك نگاه كافي بود
براي كاشتن بذر عشق در دل تنها ومنتظر من
و تو اين كار را انجام دادي
و معني عشق را به من آموختي .
نمي دانستم كه دوست داشتن چقدر زيباست وقتي كه عاشق باشي .
كاش آن لحظه مرا در نگاهت غرق نمي كردي تا الآن اينگونه حسرت لحظات دوري تو را
نمی خوردم ،
كاش همراه با عشق ، عاشقي را هم به من
مي آموختي .
و اي كاش ...
هیچوقت نمی رفتی عزیزم !!!!
+
نوشته شده در 86/10/29ساعت 21:21 توسط الهه ی عشق
|
گر نیایی حقیر میمیرم
گر بیایی اسیر میمیرم
به چشمان تو و ابروان مستت سوگند
گر بگویی بمیر میمیرم
+
نوشته شده در 86/10/28ساعت 14:15 توسط الهه ی عشق
|
به حضور دستانت شک کن , در هوای چیدن یاس ها , که کسی پیش از تو , همه ی یاس ها را چیده است.
به آوای ترانه ی بهار شک کن , در سکوت شکستنی لحظه , که کسی پیش از تو , همه ی ترانه ها را خوانده است.
به آغوش پر از برگت شک کن , در این هم همه ی پاییزی , که کسی پیش از تو , همه ی برگ ها را با خود برده است.
هر چند باد یاس ها را چیده بود وترانه ها را خوانده و برگ ها را برده , به عبورت اما شک نکن , که در این جاده , تو نه اولین ره گذری و نه آخرین , و این راه را تا به پایان راهی نیست...

+
نوشته شده در 86/10/25ساعت 20:21 توسط الهه ی عشق
|